دغدغه
چقدر سخت است در این قرن زندگی کردن. قرن پرالتهاب 21، قرن ارتباطات، قرن سرعت و جسارت. قرنی که باید شجاعت داشت و قدرتِ توانِ بیان آنچه میخواهی. قرنی که مردم در گوشهای از دنیای آن برای لقمه نانی جان میکنند، آدم میکشند و اگر نتوانند جان خویش میگیرند.
مردمانی هستند در اینجا که شولای عریانی به تن دارند، میگریند به خاطر نداشتههایشان و میخندند به خاطر اندک لقمهای که شاید از کف خیابانها یافته باشند. مردمانی که لباسهایشان شاید دستمالهای گردگیری خانههای ما باشد و غذاهایشان تهمانده خانههای پرفروغمان. باید با دیدن این مردم مُرد، اما چه کسی میمیرد، گویی مردم تفریحشان دیدن این مردم است، جز نگاهی تمسخرآمیز و اگر انسانیت باشد تأسفآمیز،کاری دیگر نمیکنند. حتی به حالشان غصه هم نمیخورند، یا اینکه دست در جیبشان کنند و اسکناسی یا حتی سکهای نثارشان کنند.
مردمانی که برای زندگی خویش میجنگند و یادآور تنازع بقا در جنگلِ وحشی میشوند، راه میروند ولی نه برای قدمزدن و هضم دلتنگیهایشان، نه ، بلکه برای اینکه گرسنگیهایشان فراموششان شود. پس معلوم است سخت است زندگی کردن در میان این جنگل وحشی و سخت تر اینکه اینگونه مردمان میبینند آدمیانی را که غصه شکمشان را ندارند و اگر هم دارند غصههایشان این است که آیا این خوراک به مذاقم میسازد یا نه، یا اینکه آیافلان غذا معده نازنینم را اذیت میکند یا نه، خندهدار است ؛ آدمی به فکر لقمه نانی برای آبروی خویش و آدمی به فکر ...