فرهنگ؛آنچه ریشه اش مینامند ومن آن رامقدمه می دانم نه ریشه.
ریشه قید بشر است ومقدمه رهایی بشر ازجهل,نادانسته ها وناخواسته ها.
فرهنگ,آدمی را ثابت نگه نمی دارد تا بتوان آن را ریشه دانست . خیر ؛فرهنگ به
آدمی میفهماند چه بوده است , چرا بوده است وچگونه بوده است,آنچه مقدمه به انسان
میگوید. وقتی کتابی با مقدمه آغاز میشود به تومیفهماند چه میخوانی , چرا میخوانی
وچگونه میخوانی دقیقا همان رسالت فرهنگ .نباید فرهنگ را فقط وفقط یک عامل قدمت
وبزرگی بشر دانست . این امر فرهنگ راکوچک خواهد کرد .باید آن را عامل تحرک, تعقل
وتفکر بشر نامید.یعنی مقدمه وجودی بشریت.
آری اجدادما وپدران ما ریشه های ماهستند نه مقدمه ما, ریشه ها را میتوان قطع
کرد اگرمقدمه وپشتیبانی چون فرهنگ متکی آدمی باشدولی اگر مقدمه ای نباشد ریشه ها
به طوفانی خواهند لرزید وقطع خواهند شد.بشر بدون پدر خواهد زیست ولی بدون فرهنگ
خیر.چنانکه امروز میبینیم درجهان 21 بشر بدون پدر زندگی میکند, رشد میکندوبه تعالی
می رسد لیکن چون فرهنگ ندارد وپشتیبانی فرهنگی نمی شود با بادی میلرزد وباصاعقه ای
میافتد, ولی در همین قرن به حمایت ومقدمه فرهنگ زندگی میکند وپدران خویش را به
فراموشی می سپارد چنانکه پروانه بدون پدر ازپیله به وجود میآیدوفرهنگ کرم بودن را
به زیبایی پروانه بودن تبدیل می کند:
چون قید ریشه مانع پرواز میشود پروانه را بدون پدرآفریده اند
فرهنگ عامل تعالی بشر است.گذشته رارقم میزند وآینده راقلم خواهد زد ولی ریشه
بند وبستی است برای تحرک, تعقل وتفکر بشر.نه تنها رشد نمیدهدبلکه اگر بشر قدرت
مقابله نداشته باشدآن را به انزوا وتنزل خواهد کشاند.