دادسرا
این مطلب را ساعت 30/11 ظهر روز دوشنبه 25/7/1390 در دادسرا نوشتم .
ساعت30/11 ظهراست ومن در دادسرای رسالت در انتهای خیابان جشنواره ( جشنواره ای از مصائب و تنشهای مردم) منتظر دستور مقام قضایی برای ارجاع به کلانتری هستم، البته این بار به عنوان اصیل نه وکیل.
دوساعتی است منتظر ایستاده ام و بازتاب این انتظار ، تجربه ای از مشاهده رنگارنگ انسانهایی که ازدحامشان نظرم را به شدت جلب کرده است. حالا که مینویسم اطرافم آدمهایی هستند که مانند من به انتظاردستور مقامی قضایی هستند که به نظر میرسد هیچ از مشکلات مردم نمیفهمند وگه گاه آدمی هست که نوشته هایم را ببیند تا حس فضولی خویش را اغناءکند ومن بی توجه به توجه مردم آنقدر دغدغه ام عمیق است که برایم هیچ از نگاه های مردم مهم نیست . بعد از این همه ورود وخروج به دادگاه ودادسرا امروز فهمیدم اساس کار دادگستری آزار شاکی ورفاه متهم وگاه مجرم است . چقدر آدم های ریز ودرشت وجوان وپیر و سالم وبیمار و مصدوم ومعلول که از پله ها وطبقات دادسرا بالا وپایین می روند و هیچ کس پاسخگوی درد این مردم دردمند و بزه دیده نیست و آنچه توجه مرا بیش از پیش به خود جلب کرد حضور کودکی 4- 5 ساله بود که در کانون تنش اجتماعیِ دادسرا در جَوَلان بود وتا همین ساعت که قلم به ورق میزنم حدود 2 ساعتی است به خاطر اختلاف پدر ومادرش با پدربزرگش در این تنشگاه، در حال قدم زدن وبازی کردن است وکودکی دیگر که شاید بهار یک سالگی اش را ندیده باشد ومن هم اکنون 15 دقیقه ای است صدای گریه اش را میشنوم .
چقدر دردآور است پیرمردی فرتوت که پله های بلوکِ 7 دادسرا را چندین بار بالا و پایین میشود تا شاید بتواند حق خود را از متهمی که احتمالا مانند من نمی شناسد بگیرد و اگر متهمی نباشد، بلکه دزدی باشد که هیچ گاه یافت نشود ، هیچ کس جوابگوی دردهای زانو وپا وکمر او نخواهد بود . مانند من که زانویم به شدت درد گرفته است ولی هنوز نتیجه ای نگرفته ام.
موتورم را دزدیدند.